تبليغاتX
ننوشتنی های من

البته بیشتر از یک ماه از بوی ماه مدرسه گذشته، اما برای ما اومدن ماه مهر

مصادف شد با یه عالمه کار ریز و درشت که درگیرش شدیم.

هنوزم توی یه سریش سر در گم و حیرونیم...

غافل نشیم که بعضی مدرسه هام اول کاری تعطیل شدن و پاییز چسبید به تابستون.

*************************************************

۲۹ مهر تا ۱ آبان (کیش می شویم و کیش می رویم)

دیگه تاکسی های تویوتا کمری برام جذاب نبود حتی ۲۰۰۹ ش.

یه مزدا ۶ بدجور چراغای قشنگی داشت و من مدتها خیره می موندم بهش...

هتل شایان خوب بود.

آروم...نزدیک به دریا و اسکله...نزدیک به تالار شهر که کنسرت محسن یگانه برگزار شد و رفتیم...

نسبتاْ نزدیک به انواع پاساژ ها به خصوص پردیس ۲ که من ارادت خاصی بهش دارم...

(خرید... نه چندان)

هوای عالی...رستوران خاطره و ماهی کباب فوق العاده ش...صبحونه های هتل تا مرز خفگی...

پاستیل هایی که من به شخصه خودمو باهاش دار می زنم همیشه...ساکی که به زور بستیمش...

و ۲ روز سفری که خوب کش اومد و از ۲ روزش به اندازه چند روز استفاده کردیم...

از همه مهم تر حضور من در کنار علیرضا برای اینکه تو مأموریتش تنها نباشه

و کاش ساعت تخلیه اتاق هتل ها ۱۲ ظهر یا ۲ بعد از ظهر نبود...

و کاش صندلی های بوئینگ رو برای چند تا مسافر اضافه تر به هم نمی چسبوندن...

و کاش بازم جور شه بریم با یه کم وقت بیشتر...

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست...(یاد سهراب سپهری افتادم یهو)

******************************************************

کارای خونه تقریباْ تموم شد...

خرده بنایی...کابینت...تعویض شیر آلات...کاغذ دیواری...نقاشی در ها...عوض کردن پریز و کلید

یه تمیز کاری مونده فقط...

اما خرید های من هنوز تموم نشده...

به قول معروف چغندر گنده هاش ته دیگ مونده (اقلام بزرگ و جاگیر و فاکتور سنگین)

******************************************************

حرف نگفته زیاد دارم که اینجا جاش نیست...

از غر غر های خودم هم به شدت شا کی ام.

گفته باشم...

*****************************************************

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:48 توسط عطیه |


شمالم یه روز، ۲ روز، نهایت ۳ روز...

بیشترش حوصله آدم مثل لباسا نم می کشه...

...

ویلا نه خیلی بزرگ بود نه کوچیک...

جا برای آدم های مختلف داشت و البته حیاطش برای ماشینای مختلف...

و من:

غریب آشنای اون جمع بودم

هوای دریا عجیب بود...

ابرایی که با دیدنشون، با هزار تا استغفار گفتم انگار باب راس نقاشی کرده آسمونو.

موجایی که می گفتن بعضی جاها ارتفاعشون تا ۲ متر و بیشتر هم بوده.

ساحل ماسه ای که هر لحظه زیر پامون خالی و پر می شد.

و همسفری ها.......

بعضی وقتام هوای شمال بدجور می زد به سرم...

هوای دریا عجیب بود...

جلبک هاش زیاد شده بودن

یه جایی نزدیک ساحل گرداب داشت

۲نفر داشتن غرق می شدن، علیرضا یکی رو نجات داد.

آفرین قهرمان

 هوای دریا عجیب بود...

چیزایی که می شنیدم، چیزایی که می دیدم، چیزایی که می خوردم، هیچکدوم به چشم نمی اومد.

راستی رژیم غذایی مو به خوبی حفظ کردم...

از خودم راضی بودم...زیاد...

هوای دریا عجیب بود...

هوای شمال عجیب تر از دریاش...

یهو می زد به سر آدم...

و جاده هاش مسحور کننده تر از هر چیزی بود...

دلم جنگل می خواست که نشد بریم...

قرار بود بریم لاویج که نشد بریم...

خیلی چیزا دلم می خواست که نشد...

اما اصل بر رفتن بود که ما رفتیم...خوش گذشت...

به همین سادگی...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:50 توسط عطیه |


خونه...

خونه یعنی محل آرامش...

تا آخر شهریور محل آرامشمونو بدست میاریم...

خوشحالیم بیشتر از هر وقت دیگه...

*********************************************

خونه...

خونه یعنی خلوتگاهی که مال ماست...

قضیه چاردیواری اختیاری کاملاْ حکومت می کنه...

منتظریم بیشتر از هروقت دیگه...

*********************************************

خونه...

خونه یعنی من و تو با هم...

یعنی حس استقلال...

یعنی داشتن...

مستقل می شویم بیشتر از هر وقت دیگه...

*********************************************

خونه...

خونه یعنی چند تا دیوار و یه سقف که نه مال منه و نه مال تو...

سقفش آسمونِ هر دوی ماست...

دیواراش هم حفاظی هستن برای اینکه حافظ ما باشن...

دلم برای خونه مون تنگ شده بیشتر از هر وقت دیگه...

********************************************

خونه...

خونه یعنی زندگی آغاز می شود...

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:9 توسط عطیه |


خوبم...

خوب خوب...

شایدم فکر می کنم که خوبم...

حساس شدم دوباره و کمی زودرنج...

می دونم دلیلش چیه...

خسته ام...

احتیاج دارم چند روز از این شهر غبار گرفته دور شم...

اما بدون علیرضا هرگز!

***********************************

مامان اینا رفتن شمال...

چند ماهه دلم برای مامان بیشتر و زودتر تنگ می شه...

دلشون می خواست منم همراهشون باشم...

منم همینطور...

منم هوای شمال به سرم زده...

منم برای نفس کشیدنش لَه لَه می زنم....

اما بدون علیرضا هرگز!

***********************************

چند وقته دلم برای خودم تنگ شده...

از دست خودم شاکی شدم...

از اینکه بعضی وقتا اینهمه بد می شم...

از اینکه فکر و خیال زندگی داره به خود زندگی زور می گه...

از اینکه صبرم کم شده...

مطمئنم خوب می شم...

الان سفر بزرگترین آرزوی منه...

اما بدون علیرضا هرگز!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:49 توسط عطیه |


علیرضا سخت درگیر کارای نیمه شعبانه.

دلم می خواد زیاد مزاحمش نشم که بعداْ کسی بهانه نگیره که از وقتی زن گرفته،

این جور و اون جور...

ولی همچنان جومونگش ترک نمی شه...

*************************

این هفته کش اومده عین آدامس خرسی.

اتفاقاْ به همون شیرینی هم هست

شیرینیش یه هفته ست که زیر زبونمه.

شیرینیش به سه روز آخر هفته قبل بر میگرده

غیر قابل وصفه!

************************

با اینکه خوبم ولی خسته م.

کار اینجا همش خسته م می کنه

خواب آلودم

امیدم به اونجاست

انسانم که می دونین به امید زنده ست.

منتظرم علی سرش خلوت شه یه کم

شاید فرجی شد و دو سه روز از این تهران و هوای غبار گرفته و آدمای بعضاْ نامهربونش جدا شدیم.

***************************

فکر می کردم کسی کامنت نمی ذاره اما امروز دیدم که کامنتای ۲ تا پست آخرم یه جا اومد

هیجانی شدم

***************************

۲-۳ شبه که دیگه حتی اخبارم نمی بینم

اون وقتا اقلاْ هواشناسی رو می دیدم

شمس العماره خوبه

دوسش دارم

اما حال خوب همه مونو یه چیز خراب می کنه

تکرار حرفهایی که هنوز به صداقت گوینده ش اعتمادی نیست.

*****************************

خدایا می دونم کسی هست که به فریاد آدم ها برسه

همه منتظرن و چشم به جاده سبزی دوختن که قراره راهش باشه!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:57 توسط عطیه |


مثل اینکه از یه سه شنبه شروع شده...

شروع شدنش با سیمای خودمون بود، اما تموم شدنش با سیمای اونا.

ما هم که اینجا دچار فقر برنامه و سریال بودیم، درخواست دادیم توی عید نوروز

هر روز پخش بشه، بعدشم بشه هفته ای دو روز، بلکه مثل پرستاران به ماه ها و سال ها

نکشه! (زهی خیال باطل، ۲ و ۳ هم داره)

بماند که پرستاران کجا و جومونگ کجا.....!

اینجوری شد که سه شنبه ها و شنبه ها، بعدشم سه شنبه ها و جمعه ها، جومونگِ

سرزمین بویو و چوسان قدیم و جدید و جولبون و امپراتوری هان، به ایران زمین هم رسید.

حالا دیگه ضیافتمون تکمیله...

قبلاْ فقط شام رو با جومونگ و سوسانو صرف می کردیم، حالا هم عصرونه هم شام،

البته با خمیازه هایی که بازدهی آخر هر قسمته!

دستشون درد نکنه، با اینکه چند وقته خواب رو ازمون گرفتن، هنوز خواب آور بهمون می دن.

جومونگازپام

*************************************************************

راستی پیشنهاد ماه عسل کره هم باشه بد نیستا!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:39 توسط عطیه |


اصلاْ حوصله ندارم

راجع به این بنویسم که کاش زودتر به روزهای آرامش برگردیم،

فقط کاش زودتر آرامش برگرده.

چند روزه اعتمادمونو به همه از دست دادیم، حتی به چشمای خودمون

توی تلفنا مردم زنگ می زنن می گن چه حوصله ای دارین برنامه می سازین!!!

خب آنتنه! نمی شه سکوت بره که!!!!

هوس مسافرت کردم،

اما دلم می خواد من پیشنهاد ندم،

ترجیح می دم یکی دیگه پیشنهادشو بده و من خوشحال بشم از اینکه کسی به فکرمه!

یه شمال یه روزه، بدون حضور آدم دیگه ای که خلوتمونو بهم بزنه!

چند وقته کم حرف زدم،

تمام ساعتهای زندگیم پر شده از انتخابات و حاشیه های دور و برش.

ازاینکه انقدر به فکر همه چیز هستم، از اینهمه بی تفاوت نبودن، حالم از خودم بد می شه!

کاش بی خیالی چند نفر به منم سرایت می کرد.

هم فکر زندگی روم فشار میاره، هم فکر فکر کردن و غصه خوردن یکی دیگه!

دیروز کارشناس برنامه گفت: به این می گن استرس!

آزاده یادش رفت معنی هیستریک رو بپرسه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:4 توسط عطیه |


از چهارشنبه به طور جدی دارم توی جناح میرحسین سینه می زنم.

از بداخلاقی های انتخاباتی که این روزا معروف ترین عبارت توی صدا و سیما و

هر رسانه دیگه ایه خسته شدم و ترجیح می دم آرامش رو انتخاب کنم.

پس دیگه با هیچ آدم متعصبی که چشمش فقط تا نوک دماغشو می بینه

بحث و جدل نمی کنم.

مگه مخم جای اضافی داره برای این چرت و پرت شنیدن ها.

هنوز دارم فکر می کنم" این خانوم این خانوم" گفتن احمدی نژاد این وسط چی بود؟!

توهین؟! تهمت؟!

اصلاْ چه معنی داره عکس زن نامحرم دست شماست دکتر؟!

اقلاْ دستکش دستت می کردی، بعد پرونده رو دست می زدی!

******************************************

دیشب به مدت یک ساعت و نیم با برنامه ای تحت پوشش مناظره انتخاباتی

کلی خندیدم، حتی به اندازه شب های برره.

از نکته ها، تیکه ها، پیچوندن ها و هزار جور  "های" دیگه...

از ننجون و ننه آقای کروبی گرفته تا سیصد میلیون آقای کروبی و

حرف های یک نفس آقای کروبی و احمد نژاد گفتن آقای کروبی...

(یا گفتن یای احمدی خیلی صقیله یا این یا وسط رفاقتا و رقابتا گم شده)

****************************************

راستی آقای احمدی نژاد بالاخره معلوم شد این ۱ میلیارد مفقود شده کجاست؟

****************************************

گویا گردن آقایان دیگه خوب جاییه برای اینکه دکتر ازش بالا بره.

اون بالا چی دیدی دکتر؟

هاله نور؟!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:4 توسط عطیه |


فروردین تموم شد، به سادگی هرچه تمام تر

فروردینی که دوسش داشتم

و بار دیگه شهری که دوست می داشتم و می دارم.

اصفهان برای من دقیقاْ معنی نصف جهانو داره. از قدم زدن توی میدون نقش جهانش

انقدر لذت می برم که شاید از هیچ تفریح دیگه ای نصیبم نشه.

سرمو که می چرخونم یه دور تاریخ صفویه جلوی چشمم دوره می شه.

اما این یار باهاش حال می کنم، نه مثل تاریخ دبیرستان به زور بخونمش.

پامو که توی بازار اصفهان گذاشتم احساس کردم ایران واقعی جلوی چشممه با هزارجور فرش و

گلیم و تق و تق چکشی که روی مس می خورد.

درشکه سواری و تگرگی که وسط میدون غافلگیرمون کرد لذت سفرو صد برابر کرد و ما با سرعت

هرچه تمام تر دویدیم تا زیر یه سقف برسیم.

اما چند تا خوراکی خوشمزه جدید هم کشف کردم توی این دوتا سفری که به فاصله ۲ هفته رفتم.

یکی باقلوای سه گوش با آب هویج (آب هویجش خیلی مهمه)

یکی هم فرنی و شیره (منم فکر می کردم بدمزه ست، اما زهی خیال باطل)

درضمن بریونی اعظم هم (اعظم فامیلی آقاهه ست از قرار معلوم) مهمون شدم.

اما برای من اصفهان دیگه فقط اصفهان نیست.

اصفهان برای من یه دنیاست

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 8:4 توسط عطیه |


ساعت ۵ عصر جمعه ۲۳ اسفند

بزرگترین اتفاق زندگیم افتاد، درست مثل وقتی که یه دیوار

جلوی روم باشه و بخوام برم اونطرفش.

حسی پر از آگاهی و ناآگاهی نسبت به زندگی

اما پر از اعتماد به انتخابم.

نگام به خطوط قرآن بود اما چشمام با دلم میلرزید.

با یه کلمه زندگیم عوض شد.

حالا دیگه آرامشی به اندازه یک دنیا تمام وجودمو گرفته،

از استرس هفته پیش هیچ خبری نیست...

حالا دیگه وجود علیرضا برام معنی دیگه ای گرفته...

وجودی پر از معنی...

..............................................................

دو روز دیگه از سال ۸۷ مونده.

مثل هر سال ۲۹ اسفند برنامه امامزاده صالح با بر و بچه های دبیرستان برقراره،

بعد از ۹-۸ سال...

از دو نفر شروع شد و حالا به چندین نفر رسیده...

اس.ام.اس برنامه امسالمون این بود:

سلام.مطابق هر سال برنامه امامزاده صالح برقراره.

شیرینی عروسی هم می دیم.حالا با معرفتاش دستشون بالا.

............................................................

دم همه دوستای دبیرستان گرم، خداییش بهترین ها هستن

توی مرام و معرفت.

هرکدومشون گفتن شیرینی رو بی خیال، همینکه همدیگه رو ببینیم

از هر چیزی شیرین تره.

دلم برای فردا بی تابی می کنه، خوشحال خوشحالم...

 عید همگی مبارک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:53 توسط عطیه |