تبليغاتX
ننوشتنی های من

ننوشتنی های من

زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست

سال نود و سینما که هنوز برای من عشقه!

سال نود هم شروع شد

آرام و بی صدا... مثل همه سال های دیگه...

و من قبل از تحویل سال از خواب بیدار شدم...بیدار بیدار...

*******************************

رفتم سینما

بعد از مدت ها

بعد از دموکراسی تو روز روشن...

باورم نمی شه من که هر هفته از سالن های سینما فرهنگ و آزادی و آفریقا سر در می آوردم،

انقدر درگیر زندگی و کار بشم که غافل از بزرگ ترین تفریح زندگیم بمونم...

جشنواره دور از ذهن ترین خاطره شده برام...

امـــا

خوشحالم که جدایی نادر از سیمین رو دیدم...

خوب بود چون پای اصغر فرهادی وسط بود

خوب بود چون بازی پیمان معادی رو دوست دارم

خوب بود چون شهاب حسینی برام باور پذیر ترین شخصیت فیلم بود

خوب بود چون وحشت و آرامش و نگرانی از چشم های ترمه نمایان بود

خوب بود چون حرف از رفتن و نرفتن بود و موندن و نموندن

از این سر در گمی و گیج خوردن ها لذت بردم

اما ...

من هنوز دوست دارم بار ها و بار ها درباره الی رو ببینم و از نگرانی هاش اضطراب همه وجودمو بگیره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 10:35  توسط عطیه  | 

تهران شهر فراموش شده ما...

 (۲۶-۲۹ دی ماه ۱۳۸۹)

فرصتی دست داد و سفری رفتیم به یه کم اون طرف تر مرز ها.

نه خیلی دور...همین دبی که زمانی هیچی نبود و حالا برای ساکنینش همه چی هست.

هیچی نبود و حالا برای مسافرینش تصویر ساز رویاهاییه که باید توی تهران درندشت ساخته می شد.

حالا اونجا ما ایرانی ها تست تشخیص قرنیه چشم می ریم و پاکستانی ها و هندی ها.

مثل همون انگشت نگاری و البته اینکه عرب ها زل بزنن توی چشمت وحشتناکه....

***********************

 آقایان اینجا تهرانه...!

شهری که مردمانش همیشه در شادی و خوشی پشتیبان شما هستن!

آقایان اینجا تهرانه شهری که به خاطر بی برنامگی ها و بی نظمی ها حتی به تعداد

ساکنینش وسیله نقلیه عمومی نداره.

اینجا تهرانه ... شهری که دروازه هاش همیشه به روی همه باز بوده و حالا با ۱۵-۱۶ میلیون

جمعیت به چه کنم چه کنم افتاده.

اینجا تهرانه...شهری که به قول آقایان مردمش همیشه در صحنه حاضرند و باز هم

همه بی عدالتی ها و خشم و غضب ها نصیب شون می شه.

اینجا شهریه که حیوانی به خاطر کوتاهی دیگران می میره و ما تهرانی ها باید جور

بیماری صعب العلاجش رو بکشیم.

اینجا شهریه که باید برای زندگی مشترک دو نفره به اندازه ۴-۵ نفر کار کنی و باز هم هیچ.

آقایان اینجا تهرانه پایتخت ایران که شناسنامه ایران هم هست.

آقایان سیاسی بودن بسه.

تهران نه یارانه می خواد نه سفر استانی که توی این دو مورد محروم ترین نقطه کشوره.

تهران فرهنگ اصیل خودشو می خواد نه داعیه پیشرفت که ما هنوز عقب موندیم.

من حسرت لحظه هایی رو می خورم که جسم و جان ما تهرانی ها در راستای

اهداف قدرت طلبانه دیگران تلف می شه.

آقایان به خانه تان برگردید...

تورو خدابه خانه تان برگردید..

ما کسی رو می خوایم که دلش برای تهران فراموش شده دل دل کنه...

همین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 12:47  توسط عطیه  | 

هفته ای برای گرفته شدن حال...

با تشکر از دولت مهر ورز که با ارائه کارت طلایی درمان (اونم برای دندونپزشکی) دل کارمندا رو

شاد کرد و داغ بزرگی رو به دل ما غیر کارمندا گذاشت.

چون پزشکان عزیز به جای انتظار برای دریافت هزینه درمان کارمندان از دولت، از بیمارای خصوصی

و- سه برابر می گیرن تا کسری جبران بشه!

درد دندون بد دردیه (آدم دو جانبه دردش میاد)

************************************

خیلی بده آدم تمام برنامه هاشو برای یه سفر دو ترکه به هم بریزه، تمام وسایلشو حاضر کنه،

کلی هم قبل از سفر پول خرج کنه،

 یییییییییییهو

سر بزنگاه همه چی به هم بریزه و سفر به هم بخوره!

آی آدم می سوزه آی می سوزه.....

تا اطلاع ثانوی سفر ممنوع!

مگه از نوع خاص!

خستگی این سه ماهی که عین اسب کار کردم و با قطره چکون حقوق گرفتم،

یه جاهایی هم حقم خورده شد، بدجور به تنم موند با این حالگیری دومی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 11:32  توسط عطیه  | 

ملاحظات

ملاحظه کاری های من فقط داره به ضرر خودم تموم می شه و به نفع دیگران...

کسی هم پیدا می شه که ملاحظه منو بکنه؟!...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 11:52  توسط عطیه  | 

ما ایرانی ها...

 ما ایرانی ها اخلاق گندی داریم. استثنا هم کم پیدا می شه...

به راحتی به خودمون اجازه می دیم توی زندگی خصوصی هر کسی دخالت کنیم

اظهار نظر کنیم...

آخه به شما چه مربوطه من یا ایشون با کی می ریم خرید...؟؟؟!!!

حتی غریبه ترین آدم ها به خودشون این اجازه رو می دن و هر حرف مفتی

که می خوان می زنن و حال آدم رو خراب می کنن.

هرچند بعضی وقتا آدم می دونه قضیه از کجا آب می خوره...

ممکنه به تماس تلفنی چند روز پیش طرف ربط داشته...

من اجازه نمی دم...

حتی شما برادر عزیز...

اینو گفتم گوشی بیاد دستش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:41  توسط عطیه  | 

بهار و خزان

متفاوت بودن کار ساده ای نیست...

گاهی تو می خواهی و دیگران نمی گذارن...

گاهی تو نمی خواهی و دیگران اصرار می کنن...

متفاوت بودن کار ساده ای نیست...

تفاوت وقتی میاد که استقلال قبل از اون اومده باشه...

وگرنه همچنان باید تبعیت کرد...

همچنان باید تقلید کرد...

عزیز ترینم!

امسال برای اینکه مثل دیگران نباشم زیاد دعا کردم...

شاید برای استجابتش تا پایان سال وقت لازمه، شایدم کمتر...

اما بدون که من حول حالنا رو بلند بلند با خدا زمزمه کردم...

*************************************

سال ۸۹ شروع شد به آرومی و به سادگی...

سال تحویل امسال هم مثل پارسال رفتیم امامزاده صالح...

این دومین سالیه که با علیرضا موقع سال تحویل کنار همدیگه ایم... 

صدای نقاره بعد از تحویل سال، آدمو بدجور هواییِ مشهد میکنه...

روی موتور از شدت سرما می لرزیدم اما شوق رسیدن به امامزاده نمی ذاشت از سرما گله کنم

اونم بعد از مدت ها موتور سواری با همدیگه...

امسال لحظه عید حال و هوای دیگه ای داشتم...

منتظر بودم برم خونه تا چند دقیقه هم کنار اولین سفره هفت سین مشترک زندگی مون بشینیم...

آسمون خونه ما همیشه آبی آبیه، اگه خودمون بخوایم که می خوایم...

 خدایا هیچ وقت آرامش رو از ما نگیر

********************************************

صبح سوم فروردینه!

اصفهان هستیم. موبایلمو نگاه می کنم. اس ام اس اومده.

چشمام روی صفحه گوشیم سیاهی می ره...

چند بار می خونم و تکرار می کنم:

امروز بدون قیصرخواه آغاز شد

اشک توی چشمام می شینه اما نمیریزه و چون باور نمی کنم،

۱۳ روز عید رو فقط به اون اس ام اس فکر می کنم و روز چهاردهم توی سازمان

بالاخره این بغض لعنتی می شکنه...

حالا می فهمم که چرا دنبال یه جایی بودم برای اینکه سبک شم...

حالا می فهمم چرا دلم می خواست برم مزار شهدای اصفهان...

من از اون روز پامو توی اتاق خانوم قیصر خواه نذاشتم...

حس نبودنش سخت آزار دهنده ست...

خداحافظ ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 12:33  توسط عطیه  | 

انگار روزهای خاکستری زندگی کم شدن!

زندگی ترکیبیه از سیاه و سفید!

چند ماهی می شه که دیگه رنگ خاکستریشو ندیدیم...

********************************

اگه خوشه چند بودن جزء شرط و شروط ازدواج از طرف خانواده عروس باشه،

نرخ ازدواج به سرعت نور به سمت صفر می ره.

********************************

کلاْ حالم خوبه...

فقط فکرم درگیر برنامه های دهه آخر ماه صفره!

اربعین، رحلت پیامبر و ....

راستی یاد روزای آخر ماه صفر سال ۱۳۸۶ بخیر....

چه برنامه ای توی فرهنگسرای بهمن زدیم....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 11:18  توسط عطیه  | 

سنت شکنی حتی در زیباترین شب زندگی

از همون اول خیلی از سنت ها رو شکستیم

هرچند بازم درگیر یه سری از حرف ها و عقاید گذرا شدیم

اما خیلی سعی کردیم که کمتر این اتفاق بیفته

***********************************

۱۲ آذر ۱۳۸۸

برگزار شد...

مراسمی که هر دوتامون ازش لذت بردیم

اون روز و اون شب، روز و شب آرامش ما بود...

من بعد از اون همه استرس و نگرانی به اولین شب آرامش رسیدم...

شب عروسی به خیلی از عروس دامادا خوش نمی گذره، بس که خسته رسم و رسومات

می شن دیگه چیزی از مراسم نمی فهمن...

اما ما لذت بردیم، نه تاج نه تور، فقط ۳تا گل ساده و زیبا.

یه عروسی ساده با تعداد محدودی مهمون، نه اونایی که سالی یه بارم نمی بینی شون

دقیقاْ با مهمونایی که دوست داری تو عروسیت باشن و تو رودربایسی دعوتشون نکردی.

اینجوری هم هزینه کمتر بود هم تعداد ناراضی ها به حداقل رسید.

همه چی به لطف خدا خوب بود و از همه مهمتر من اون چیزی بودم که علی می خواست

ساده ساده ساده....

*******************************************

اون شب، سادگی قشنگ ترین هدیه ای بود که خدا به ما داده بود.

همین سادگی بود که همه چی رو زیبا کرد

حرف ها تموم شد

من وارد دوران جدیدی از زندگی شدم

قطعاْ با مشکلات جدید...

از همه این سختی ها لذت می برم

فقط برای با هم بودن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:10  توسط عطیه  | 

باز آمد بوی ماه مدرسه...

البته بیشتر از یک ماه از بوی ماه مدرسه گذشته، اما برای ما اومدن ماه مهر

مصادف شد با یه عالمه کار ریز و درشت که درگیرش شدیم.

هنوزم توی یه سریش سر در گم و حیرونیم...

غافل نشیم که بعضی مدرسه هام اول کاری تعطیل شدن و پاییز چسبید به تابستون.

*************************************************

۲۹ مهر تا ۱ آبان (کیش می شویم و کیش می رویم)

دیگه تاکسی های تویوتا کمری برام جذاب نبود حتی ۲۰۰۹ ش.

یه مزدا ۶ بدجور چراغای قشنگی داشت و من مدتها خیره می موندم بهش...

هتل شایان خوب بود.

آروم...نزدیک به دریا و اسکله...نزدیک به تالار شهر که کنسرت محسن یگانه برگزار شد و رفتیم...

نسبتاْ نزدیک به انواع پاساژ ها به خصوص پردیس ۲ که من ارادت خاصی بهش دارم...

(خرید... نه چندان)

هوای عالی...رستوران خاطره و ماهی کباب فوق العاده ش...صبحونه های هتل تا مرز خفگی...

پاستیل هایی که من به شخصه خودمو باهاش دار می زنم همیشه...ساکی که به زور بستیمش...

و ۲ روز سفری که خوب کش اومد و از ۲ روزش به اندازه چند روز استفاده کردیم...

از همه مهم تر حضور من در کنار علیرضا برای اینکه تو مأموریتش تنها نباشه

و کاش ساعت تخلیه اتاق هتل ها ۱۲ ظهر یا ۲ بعد از ظهر نبود...

و کاش صندلی های بوئینگ رو برای چند تا مسافر اضافه تر به هم نمی چسبوندن...

و کاش بازم جور شه بریم با یه کم وقت بیشتر...

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست...(یاد سهراب سپهری افتادم یهو)

******************************************************

کارای خونه تقریباْ تموم شد...

خرده بنایی...کابینت...تعویض شیر آلات...کاغذ دیواری...نقاشی در ها...عوض کردن پریز و کلید

یه تمیز کاری مونده فقط...

اما خرید های من هنوز تموم نشده...

به قول معروف چغندر گنده هاش ته دیگ مونده (اقلام بزرگ و جاگیر و فاکتور سنگین)

******************************************************

حرف نگفته زیاد دارم که اینجا جاش نیست...

از غر غر های خودم هم به شدت شا کی ام.

گفته باشم...

*****************************************************

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:48  توسط عطیه  | 

هوای شمال خورد به سرم...

شمالم یه روز، ۲ روز، نهایت ۳ روز...

بیشترش حوصله آدم مثل لباسا نم می کشه...

...

ویلا نه خیلی بزرگ بود نه کوچیک...

جا برای آدم های مختلف داشت و البته حیاطش برای ماشینای مختلف...

و من:

غریب آشنای اون جمع بودم

هوای دریا عجیب بود...

ابرایی که با دیدنشون، با هزار تا استغفار گفتم انگار باب راس نقاشی کرده آسمونو.

موجایی که می گفتن بعضی جاها ارتفاعشون تا ۲ متر و بیشتر هم بوده.

ساحل ماسه ای که هر لحظه زیر پامون خالی و پر می شد.

و همسفری ها.......

بعضی وقتام هوای شمال بدجور می زد به سرم...

هوای دریا عجیب بود...

جلبک هاش زیاد شده بودن

یه جایی نزدیک ساحل گرداب داشت

۲نفر داشتن غرق می شدن، علیرضا یکی رو نجات داد.

آفرین قهرمان

 هوای دریا عجیب بود...

چیزایی که می شنیدم، چیزایی که می دیدم، چیزایی که می خوردم، هیچکدوم به چشم نمی اومد.

راستی رژیم غذایی مو به خوبی حفظ کردم...

از خودم راضی بودم...زیاد...

هوای دریا عجیب بود...

هوای شمال عجیب تر از دریاش...

یهو می زد به سر آدم...

و جاده هاش مسحور کننده تر از هر چیزی بود...

دلم جنگل می خواست که نشد بریم...

قرار بود بریم لاویج که نشد بریم...

خیلی چیزا دلم می خواست که نشد...

اما اصل بر رفتن بود که ما رفتیم...خوش گذشت...

به همین سادگی...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:50  توسط عطیه  |